تبليغاتX
بینش آفتاب

آخرین مطلب این وبلاگ:

سلام به همگی. دوستان! ما بار کردیم به این آدرس:

http://nafasena.blogfa.com/

منتظرتونم.

!! نوشته شده توسط آفتاب | 15:23 | پنجشنبه 1388/03/14

رئیس جمهور کشور من...

بسم رب المهدي (عج)

پنجشنبه حدوداً ساعت دوازده و نيم_يك، تلفن زدم به شيخ جعفري. بهم گفت من تا ده دقيقه ديگه مسجدم، تو هم خودتو برسون.
"ننه خديجه اون موقع داشت كلوچه درست ميكرد"...!!!
قرار بود كه ساعت نه شب حجت الاسلام روانبخش ،سردبير هفته نامه پرتو، بياد به مسجد ارشاد و سخنراني كنه ،حمايتي از احمدي نژاد. ما هم كه از توليت مسجد به حساب ميايم(!) بايد ميرفتيم و مسجد رو آماده ميكرديم. خلاصه نريم تو حاشيه... هرجور بود تا نماز مغرب مسجد رو كرديم يه دسته‌ي گل.
ساعت نه: اول مجلس آقاي سوداني ،نماينده اهواز در مجلس، اومد و با "نطقي قرا" حمايت خودش رو از دكتر احمدي نژاد اعلام كرد. بعد از "نطق قراي" ايشون، مجري برنامه دعاي فرج رو داشت ميخوند كه در همون لحظه آقاي روانبخش اومد بالاي سن و دستهاشو رو به آسمون گرفت و... صحنه‌ي جالبي بود. آقاي روانبخش ورود جالبي به روي سن داشت و از اون جالب تر صحبت هاي ايشون بود. به حدي بي تعارف صحبت ميكرد كه نزديك بود از شاخ دوتا تعجب در بيارم. به راحتي اسم ميبرد و همينطور ميگفت و جلو ميرفت... "داخل پرانتز عرض كنم: يكي از رفقا درباره اين روش كلام آقاي روانبخش حرف جالبي زد؛ گفت: سي ساله با هم تعارف ميكنيم و وضعيتمون اينه..."
از خاطرات خودش با احمدي نژاد ميگفت و از سختكوشي و احساس مسئوليت و وجدان كاري مثال زدني ايشون. تعريف ميكرد:
با آقاي احمدي نژاد ميخواستيم از اراك به سمت قم حركت كنيم. استاندار قم در استانداري براي استراحت رئيس جمهور و همراهان ايشون جايي تعيين كرده بود. آقاي احمدي نژاد تا ديروقت در اراك به مشكلات مردم رسيدگي ميكرد. استاندار قم ميگفت: "تا حدود ساعت دو_دو و نيم منتظر آقاي احمدي نژاد موندم. وقتي ديدم تا اون موقع هنوز نرسيده، با خودم گفتم: من برم بخوابم. بالأخره مكان اسكان رئيس جمهور كه مشخصه. وقتي اومدن، استراحت ميكنن". آقاي احمدي نژاد نصفه شب از اراك حركت كرده بود. صبح حدوداً وقت اذان صبح به قم رسيد. براي ساعت هشت يه سخنراني هماهنگ شده بود. آقاي احمدي نژاد ساعت هفت از خواب بيدار شد و ساعت هشت به محل سخنراني رفت و حدود دو ساعت سخنراني كرد. ظهر هم حركت كرد به سمت تهران براي پيشواز و ملاقات با يك رئيس جمهور كه اون روز به تهران اومده بود!

!! نوشته شده توسط آفتاب | 0:46 | سه شنبه 1388/02/15

من ميام پيشت...

بسم رب المهدي(عج)

مدت زيادي بود كه مادربزرگم از يه بيماري رنج ميبرد؛‌ يعني به خاطر بيماريش، شكمش خيلي درد ميكرد. همون وقتا بود كه پدربزرگم يه سر رفت پيش شهدا؛ رفت جنوب. از اون سفرش چيز زيادي نميدونم. نميدونم كه دقيقاً كجارفت، فقط همينقدر ميدونم كه رفت تا خدا رو قسم بده... به شهدا...
همون زمان، اهواز: مادر بزرگم از يه روز عصر صحبت ميكرد:
دراز كشيده بودم روي زمين. دقيقاً نميتونم بگم كه خواب بودم... فكر كنم بيدار بودم... يعني به نظر خودم بيدار بودم... توي همون حال يه خانم اومد پيشم. چهره ي زيبا و نوراني داشت. از همون اول كه ديدمش، به دلم افتاد كه حضرت زينب(س) است. اومد جلو و از حالم پرسيد، جواب دادم. نگاهم كرد و دستي به روي شكمم كشيد... ديگه دردي احساس نكردم؛ هيچوقت. براي هميشه خوب شده بودم. خيلي خوشحال بودم. حضرت مدت زمان كمي پيشم بود و وقتي حضرت ميخواست از پيشم بره، آخرين جمله اي كه با صداي مهربونش به من گفت اين بود:
هر زمان كه صدام بزني، من ميام پيشت...

!! نوشته شده توسط آفتاب | 23:35 | پنجشنبه 1388/02/03

در هر حادثه اي حكمتي نهفته است كه بايد از آن [حادثه] به خير تعبير شود.

بسم رب المهدي(عج)

خدا ما رو خيلي دوست داره. قبل و بعد از برداشتن هر قدم كج، خودش به ما پيام هايي رو ميرسونه و به ما آگاهي ميده. اگر دقيق گوش بديم، با گوش دل ميشنويم كه يه صدايي ميگه: اي فرزند آدم! مراقب عملت باش... داري كج قدم بر ميداري... زود باش پات رو بلند كن و جاش رو تغيير بده. بايد اين بصيرت رو به دست آورده باشيم تا بعد از ديدن اين پيام ها و نشونه ها به خودمون بيايم و در اصل "متوجه اونا بشيم".
حالا احتمالاً سؤال پيش مياد كه اين پيام ها دقيقاً چين؟ بنده در جواب بايد عرض كنم كه اين پيام ها ميتونن توي زندگي ما به صورت هر حادثه اي ظاهر بشن. از ساده ترين رخدادها توي طول روز گرفته تا پيچيده ترين اون ها. فقط بايد براي درك اون ها كمي دقت كنيم.
"اغلب" بيماري ها و ناخوشي هايي كه براي ما پيش مياد، به نوعي بيانگر همين نكته اند. اگر بعد از هر بيماري از خودمون سؤال كنيم: چه دليلي براي به وجود اومدن اين ناخوشي وجود داشته؟ احتمالاً متوجه ميشيم يه جاي كارمون لنگ ميزده. مثلاً ممكنه مدتي قبل العياذ بالله حرامي رو مرتكب شده باشيم. يا حتي امكان داره به حرام هم نكشه؛ ولي كاري رو انجام داده باشيم كه به نوعي اشتباه بوده.
يادمه چند وقت پيش روز شهادت يكي از معصومين
(عيلهم السلام) با توجه به اينكه تعطيلي رسمي بود همراهِ عده اي از آشناها رفتيم بيرون از شهر. بنده هم كه توي اون شرايط حال و هواي پيك نيك زده بود به سرم، اون روز رو فراموش كردم و از هيچ شادي و تفريحي دريغ گذار نشدم. فرداي اون روز شكمم بد جوري درد گرفت. يك روز گذشت و با وجود زدن چهار تا آمپول، درد شكم جا خشك كرده بود. تا اينكه... من متوجه اشتباه اون روزم شدم و از احياناً اون بي احترامي كه كرده بودم خيلي شرمنده. از خدا طلب بخشش كردم و بعد از اين بود كه شكمم آروم گرفت.
يا همين امروز حدود ساعت سه عصر وقتي داشتم خونه رو جارو ميكردم (به‌به چه پسر گلي) جارو نسبتاً محكم خورد به پشت پام و خفيف دردي متوجه پاي مبارك شد. همين طور كه به جارو كردن ادامه ميدادم توي اين فكر بودم علت اين اتفاق چي بود؟ يادم اومد هنوز نماز عصرمو نخوندم و با اجازتون اون موقع كمي هم از وقتش گذشته بود. منظور از اين مثال دوم اينكه حتماً نبايد منتظر يه چيز گنده باشيم تا به فكر بيفتيم كجاي كارمون اشتباه بوده؛ بلكه كوچكترين رخدادها هم ميتونن ما رو از لغزشي كه يه جاي كارمون داشتيم مطلع كنن. بحثمو جمع كنم... اگر از كنار خيلي از حوادث ساده نگذريم، در اون ها عبرت هايي هست كه ميتونه ديد ما رو نسبت به خيلي از مسائل باز كنه و اين عين كلمه ي بينشه.
به گفته ي يعقوب نبي(ع):
در هر حادثه اي حكمتي نهفته است كه بايد از آن [حادثه] به خير تعبير شود.

!! نوشته شده توسط آفتاب | 19:41 | یکشنبه 1387/12/18

بصيرت كور

بسم رب المهدي(عج)

اين داستان حماسه ي ملتي است كه مصداق واقعي عبارت خواستن توانستن است را عملي ساختند.
اصلا ولش كن... پشيمون شدم حول اين جريانات بنويسم.
شايد انتظار ميره كه منم مثل همه ي ديگرانِ وبلاگي ها به مناسبت اين روزها از شادي هاي همراه با دهه ي فجر بنويسم ولي وا حسرتا... دل پر دردي دارم كه فعلا اين شوق رو ازم صلب مي كنه. ميخوام به جاي زمان انقلاب، از همين دوران بنويسم. دوراني كه توي اون خيلي ها، به خاطر يه مقدار سختي كه توي زندگي ميبينن اولين چيزي كه يادشون مياد اينه كه بگن... "اين چه مملكتي"؟! يا از اونايي بنويسم كه از شكم پري و بي حيائي همه ي ارزش ها رو زير پا مي زارن و نفهميت رو به حد اكثرِ خودش ميرسونن و... كه البته جريان كوي دانشگاه در اين ميان قابل ذكر ميباشد!... و روي هم رفته، كلاً وجميعاً از دار دنيا فقط يه كلمه و اونم "آزادي" رو ياد گرفتن. البته چيزي كه اونا ازش حرف ميزنن يقيناً بجز آزادي كاذب چيز ديگه اي نيست.
نميدونم اين اقشار كه مدام دَم از آزادي (البته از نوع كاذب) ميزنن منظورشون چيه؟ اصلا تا حالا شعار "استقلال، آزادي" ي امام(ره) رو با گوش دل شنيدن؟ دِ... نشنيدن ديگه. فكر ميكنن آزادي يعني شكمِ پر...!!! آخه من نميدونم كجاي دنيا رو ديدن كه شكم جميع مردمش پر باشه! آقا! هر كي ديده به ما هم خبر بده.
امام حسين(ع) ميگفت: مردم! دينتون رو به دنيا نفروشيد. بدبختانه اين قشر دينشون رو به شكمشون ميفروشن! خو... اينطوري هم نيست كه (مالي) نداشته باشن، بلكه دارن و بيشتر ميخوان... اي بتّركه اين شكم...راست گفتن كه برترين ثروت، قناعته.

واقعا خدا رو شكر ميكنم كه منو در جرگه ي اين غافلان قرار نداد و بينشي عطا كرد تا بتونم آزادانه فرياد بزنم: جانم فداي اين انقلاب... جانم فداي وطن اسلامي... و جانم فداي رهبر...


!! نوشته شده توسط آفتاب | 21:39 | سه شنبه 1387/11/08

حرف دل

بسم رب المهدي(عج)

من به معشوقي مي انديشم كه روحي فراخ دارد براي پرواز... روحي بزرگ كه كافيست بخواهي تا با تو تقسيمش كند. من معشوقي دارم از جنس انس و "خليفة الله" اي زيبا و عزيز و باعزت و جلال. روحش برگرفته است از خداوند جميل... او كسي است كه خداوند پس از خلق وي به خود فرمود: "تبارك الله احسن الخالقين"... او خود جلوه ايست از خداوند رحمان... اوست مورد انتظار تمام جهانيان...

!! نوشته شده توسط آفتاب | 10:48 | جمعه 1387/10/27

لبيك يا ثار الله

بسم رب المهدي(عج)

دوست عزيز حتما متوجه شدي كه اين روزا نقطه مشترك خيلي از وبلاگ هاي مذهبي جز پست هايي راجع به كربلاي حسين(ع) چيز ديگه اي نيست. اگر يه لحظه سكوت اختيار كنيم و از تمام غوغاهاي اين دنيا خودمون رو كنار بكشيم، اون وقته كه با گوش جان صدايي ميشنويم. نوايي آشنا به ما ميگه: اين حادثه كه از لابه لاي كوچه ها و دسته هاي مختلف سينه زني و زنجير زني بلند شده و توي اين همه وبلاگ هم براي خودش جايي باز كرده، به معناي واقعي يك حماسه بوده. حماسه اي مملؤ از اخلاص حقيقي...
به گفته ي خيلي از بزرگان اگر سوار اين كشتي حسيني بشيم و به اربابمون تكيه كنيم، حقيقتا به سعادت مي رسيم؛ چرا كه به سوي باب الحسين رهسپار مي شويم... باب الحسيني كه نزديكترين درها به سوي صعود الي الله است.

!! نوشته شده توسط آفتاب | 0:9 | دوشنبه 1387/10/16

غزه در آتش و خون...

بسم رب المهدي(عج)

اين مطلب رو وقتي كه اشك از چشمام جاري است يادداشت مي‌كنم و با تمام جوارح وجودم مي‌نويسم... كه مردم غزه ما با تمام جوانح وجودمون از شما حمايت مي‌كنيم.
لعنت بر اسرائيل، لعنت بر عربستان، لعنت بر مصر، لعنت بر بوش و امثالش و لعنت برهركس كه در اين فاجعه‌ي انساني سهيم است.
به خدا سوگند... حادثه‌ي غزه، كربلايي ديگر است.

يا اهل الغزة اصبروا... ان الله معكم

يا اهل الغزة

!! نوشته شده توسط آفتاب | 23:53 | یکشنبه 1387/10/08

فرصتی که از دست رفت!!!

بسم رب المهدي(عج)

امروز رئيس جمهور محبوب بنده، جناب آقاي احمدي نژاد اومده بود اهواز. آقا منم از ديروز سر از دست نمي شناختم تا اينكه...
امروز صبح طبق معمول بار و بنديل رو جمع كردم و زدم بيرون و به سمت مدرسه حركت كردم. از شانس بد مدرسه‌ي ما توي طرح تعطيلي‌هاي امروز به مناسبت ورود رئيس جمهور نبود. من هم گفتم خوب احتمالا براي رفتن به پيشواز رئيس جمهور با مدير كنار بيام اما زهي... .
زنگ تفريح اول كه خورد رفتم دفتر معاون. هنوز دو كلمه صحبت نكرده بودم كه جناب بشاشة الوجه از نيت بنده با خبر شد و من رو به طرز فجيعي به سمت كلاس راهنمايي كرد. من هم كه ديدم از پس ايشون بر نميام دست از سر دراز تر دوان دوان رفتم كلاسم. نمي دونم اون زنگ رو چطوري گذروندم. زنگ تفريح ثاني اين دفعه رفتم پيش جناب مدير و توي حياط مدرسه گيرش آوردم. كلي خواهش و تمنا و اينا... ولي اصلا مرغ و پا و از اين حرفا... . گفتم خوب لا اقل تلفن رو از دست مبارك جدا و به بنده سپار تا به خانه زنگي زده و مقدمات گرفتن اجازه‌ي رفع زحمت را، توسط والدين فراهم آورم، ولي به خرجش نرفت كه نرفت. بازم نا اميد نشدم. زنگ كلاس كه خورد با دو تا از بچه هاي عمود رفتيم سر بخت مدير. توي دفترش خفتش كرديم. يكي ازبچه‌ها از قبل گفته بود من باهاش صحبت مي‌كنم. رو به روي مدير ايستاد و گفت: ما مي خواستيم بريم مصلي پيش آقاي احمدي نژاد. مدير تو چند كلام مختصر بهش فهموند نميشه. دوستم هم به ما گفت خوب بريم كلاس. پيش خودم گفتم: ما رو باش دلمون رو به كي خوش كرديم. همين موقع بود كه جلو رفتم و آويزون شدم به مدير؛ ولي حيف كه زور مدير بيشتر از من بود. بدون گرفتن نتيجه‌ي مطلوب برگشتم. مدام افسوس از دست رفتن این فرصت رو می خوردم و كمي بعد به ياد اين سخن از امام علي (ع) افتادم: (فرصت ها مانند ابر هاي تند سير در حركت اند)
از این تریبون استفاده می کنم و عيد سعيد غدير خم را به همه‌ي شما تبريك ميگم. ولي امروز ويژه ترين تبريكم مخصوص مربي و دوست عزيزمه كه انشاء الله فردا قرار ملبّس بشه.

احمدي نژاد در اهواز!!!

!! نوشته شده توسط آفتاب | 23:3 | سه شنبه 1387/09/26

دست گرمي

بسم رب المهدي(عج)

سلام
بنده خدا از بچه گي به نويسنده گي علاقه‌ي زيادي داشت و تا حالا هم... . مي خواست مطالبي كه به نظرش با ارزش بود رو توي وب لاگش قرار بده و بيشتر روي سه اصل فرهنگ و سياست تكيه مي كرد و از نگاه اون جامعه بيش از همه چيز به اين دو نياز داشت.

"گزيده‌اي از حسب حال اينجانب گرامي"

!! نوشته شده توسط آفتاب | 3:25 | جمعه 1387/09/22